حسادت سیاسی جنون آمیز چیست؟ میل به قدیس شدن یک بیمار ذهنی
مرحوم دکتر عبدالرحمان قاسملودارای این خصوصیات سیاسی بوده بعنوان حسادت سیاسی جنونآمیز حالت روانی مخربی است که در آن یک فرد یا گروه سیاسی، از موفقیت، محبوبیت یا پیشرفت رقیب دچار خشم، حقارت و اضطراب شدید میشود.
میل به قدیس شدن، نجاتبخشی یا داشتن رسالتی الهی در روانشناسی و روانپزشکی نوعی هذیان عظمت یا غرور مذهبی است. بیمار تصور میکند برگزیده خاص است، ماموریت بزرگی برای نجات جهان دارد یا به مقام قدیسان و پیامبران رسیده است.
این حالت معمولاً نشانه اختلالات جدی مانند اسکیزوفرنی یا فاز مانیا در اختلال دوقطبی است.
.
این بیماری ذهنی و جنون آمیز در منطقه فراگیر شده برای نمونه خانواده ی بارزانی دارای این بیماری جنون آمیز هستند.
عبدالله مهتدی دارای ۹۵% در صد این حسادت بیمارگونه و جنون آمیز سیاسی هستند.
چون این فرد نه حاضر است پیشرفت همنوعانش به بیند و نه حاضر است کسی دیگر بجای خود و دست به انتخابات سیاسی باز در درون خزب بزند که افرادی توانا نیرومند بتوانند جایگزین رهبری بشوند آقای هجری همچنین دارای این بیماری جنون آمیز هستند.
اگر بخواهیم بطور دقیق و بیطرفانه دست به تحقیقات بزنیم تمامی احزاب ما دارای این بیماری ذهنی جنون آمیز حسادت جنون آمیز سیاسی هستند.
این حالت فرد را به کارهای خطرناک، حذف دیگران و رفتارهای دور از عقل و افراطی برای نابودی رقیب میکشاند.
ویژگیهای حسادت سیاسی جنونآمیزترس از دست دادن قدرت: فرد حسود مدام نگران است که جایگاه خود را به رقیب بببازد.کینهتوزی شدید:
تمایل بیمارگونه برای آسیب زدن به آبرو و زندگی رقیب به جای رقابت سالم.توهم توطئه: پنداشتن اینکه همه علیه او هستند و دیگران میخواهند او را پایین بکشند.
رفتار خشونتآمیز: استفاده از ابزار قدرت یا قانون برای سرکوب و حذف کامل رقیبان.پیامدهای مخربنابودی اخلاق و اعتماد در جامعه.شروع جنگهای قدرت و درگیریهای بیپایان.سقوط حاکمان خودکامه به دلیل تصمیمهای ترسمحور و غلط.
وقتیکه پژاک بعنوان انتقام چند مزدور را حذف کرد بعضی از احزاب آن را محکوم کردند دلیل بر این محکوم کردن این نیست که دفاع از انسانها باشند محکوم کردن جنبه ی حسادت بیمارگونه و جنون آمیز سیاسی میباشد که در درون این احزاب حاکم شده است مثل فرد پرستی و باند و باند بازی.
حسادت سیاسی جنونآمیز» اصطلاحی رسمی در روانشناسی یا علوم سیاسی نیست، اما میتوان آن را بهصورت توصیفی اینطور فهمید:
حسادت سیاسی یعنی فرد یا جریان سیاسی نسبت به قدرت، محبوبیت، نفوذ، موفقیت یا دستاوردهای رقیب احساس حسادت و تهدید کند. وقتی این حس به شکل افراطی و غیرمنطقی بروز کند، ممکن است آن را «جنونآمیز» توصیف کنند.
مثلاً فردی ممکن است:
موفقیت هر رقیب را توطئه یا فریب بداند؛
نتواند محبوبیت یا پیروزی سیاسی دیگری را تحمل کند؛
مرتباً برای بیاعتبار کردن رقیب تلاش کند، حتی بدون شواهد کافی؛
دستاوردهای رقیب را کوچک یا تحریف کند؛
مخالفت سیاسی را به دشمنی مطلق تبدیل کند.
البته واژه «جنونآمیز» در اینجا الزاماً به معنای بیماری روانی یا «دیوانگی» پزشکی نیست؛ بیشتر به شدت، افراط و از دست رفتن تناسب در واکنش سیاسی اشاره دارد.
منظورمان از این اصطلاح یک مفهوم مشخص در روانشناسی سیاسی، رفتار یک سیاستمدار، یا یک نمونه تاریخی است، میتوانم دقیقتر توضیح بدهم. برای نمونه احزاب کردستانی حاضر نیستند یکدیگر را قبول کنند متاسفانه این بیماری بیشتر در میان ایرانیان فارسی زبان نیز خیلی بالا است برای نمونه سازمان مجاهدین خلق ایران دارای چند تاکتیک میباشد شاید روزی برای اطلاع عموم به آن به پردازیم ..
و سلطنت طلبها بیشتر کارشان خنثی سازی نیروهای مخالف میباشد رضا پهلوی بعنوان فرزند محمد رضا شاه شاه غی منتخب ایران بعنوان یک ابزار در دست ملاها ی حاکم در ایران میباشند و حسادت جنون آمیز سیاسی این باند دیوانه وار است.
علت حسادت جنون آمیز و بیماری ذهنی سیاسی بر میگردد به کمبودهای دوران کودکی و ترس و واهمه های نادرست فرد سیاسی.
برای نمونه اگر دو نیرو هر دو در یک کشور باشند و حاضر نباشند همدیگر را قبول کنند بمثابه ی بیماری ذهنی جنون آمیز سیاسی میباشد و نقش رهبری این دستجات و مبتلا بودن این رهبران به بیماری خودشیتفکی جنون آمیز
اعتیاد به کنترل و تحقیر دیگران یک بیماری یا اختلال روانی رسمی در علوم رفتاری ثبت شده است. ، اما نشانهای از مشکلات عمیق روحی مثل اختلال شخصیت خودشیفته، عزتنفس پایین یا آسیبهای روانی گذشته است.
این رفتارها به شدت به روابط انسانها آسیب میزنند.دلایل رفتارهای کنترلگر و تحقیرآمیزترس از دست دادن: فرد کنترلگر از طرد شدن یا ناامنی میترسد.
کمبود اعتمادبهنفس:
تحقیر دیگران ابزاری برای بزرگ نشان دادن خود است.تجربیات تلخ گذشته:
الگوهای رفتاری یادگرفتهشده از خانواده یا محیط در کودکی.
نیاز به قدرت:
تلاش برای جبران ضعفهای درونی با تسلط بر دیگران.
راههای درمان و بهبودرواندرمانی: کمک به شناخت ریشههای ترس و خشم درون فرد.
افزایش عزتنفس:
یادگیری ارزشمندی بدون نیاز به تحقیر دیگران.تمرین رهاسازی: پذیرش این واقعیت که کنترل دیگران غیرممکن است.
مسئولیتپذیری:
پذیرش اشتباهات به جای سرزنش و تحقیر اطرافیان.
اگر میخواهید بیشتر بدانید، بگویید:آیا با فردی با این ویژگیها ارتباط دارید؟
اعتیاد به تخریب و تحقیر دیگران یک بیماری مزمن ذهنی ؟
آیا اعتیاد به تخریب، تحقیر یا کوچککردن دیگران یک بیماری مزمن ذهنی محسوب میشود؟ پاسخ کوتاه این است:
لزوماً بله فرد و نهاد یا اسرار فرد زیر دست فردی دیگر باشد ترس از افشای راز او تلاش میکند شما را تخریب کند تا کمتر کسی به حرفهای شما باور کنند.
ما این را در کشورهای اسکاندنیاویی بسیار دیده ایم و شنیده ایم حتی مدارک کافی تیز در دست میباشد در این رابطه.
این رفتار میتواند دلایل مختلفی داشته باشد، از جمله:
الگوهای شخصیتی و رفتاریِ آموختهشده
نیاز شدید به کنترل یا برتری
ناامنی و عزتنفس پایین
مشکلات تنظیم خشم و هیجان
برخی اختلالات شخصیت یا سایر مشکلات روانشناختی
اما صرفِ اینکه فرد مرتب دیگران را تحقیر یا تخریب میکند، برای تشخیص یک اختلال روانی مزمن کافی نیست.
تشخیص نیازمند ارزیابی متخصص سلامت روان و بررسی الگوی رفتاری، شدت، مدت و تأثیر آن بر زندگی فرد و اطرافیان است.
اگر منظورتان فردی است که عمداً و بهصورت مداوم دیگران را تحقیر میکند و انگار نمیتواند این رفتار را متوقف کند، میتوانم توضیح بدهم چه اختلالها یا الگوهای روانشناختی ممکن است پشت این رفتار باشند.
رفتار تحقیر آمیز ریشه ی نژادپرستی.
رفتار تحقیرآمیز میتواند یکی از ریشهها یا ابزارهای نژادپرستی باشد، اما هر رفتار تحقیرآمیزی الزاماً نژادپرستانه است وریشه در این گروه دارد.
نقش مذهب در تحقیر و تخریب دیگران بخش دیگری از رفتارهای ناسالم انسانها.
وقتی تحقیر یک فرد یا گروه به نژاد، قومیت، رنگ پوست یا تبار او نسبت داده شود و هدفش پایینتر نشان دادن آن گروه باشد، میتوان آن را بخشی از رفتار یا نگرش نژادپرستانه دانست.
از نظر روانشناختی، تحقیر دیگران میتواند با عواملی مثل احساس برتری، کلیشهسازی، تعصب، ترس از گروه بیرونی و نیاز به حفظ سلسلهمراتب اجتماعی ارتباط داشته باشد. نژادپرستی زمانی شکل مشخصتری پیدا میکند که این نگرشها بر اساس نژاد یا قومیت سازمان پیدا کنند.
اگر بخواهید، میتوانم تفاوت تحقیر، تعصب، تبعیض و نژادپرستی را هم خیلی روشن و با مثال توضیح بدهم.
نقش مذهب در تحقیر انسانها.
اگر منظورتان بررسی انتقادیِ نقش مذهب در تحقیر انسانهاست، میتوان این موضوع را از چند زاویه دید:
تحقیر دینی یا غیردینی: وقتی یک مذهب یا نهاد دینی، انسانها را صرفاً بر اساس باور، جنسیت، طبقه، قومیت یا سبک زندگیشان «کمارزشتر» معرفی کند، میتواند به تحقیر منجر شود. البته این مسئله الزاماً مختص مذهب نیست؛ ایدئولوژیهای سیاسی و نظامهای اجتماعی غیردینی هم میتوانند چنین رفتاری داشته باشند.
قداست و قدرت:
وقتی یک نهاد انسانی خود را صاحب حقیقت مطلق بداند و نقد آن را ممنوع یا گناه تلقی کند، امکان سوءاستفاده از قدرت و سرکوب مخالفان افزایش مییابد.
احساس گناه و شرم:
برخی نظامهای مذهبی ممکن است از احساس گناه، ترس از مجازات یا شرمساری اجتماعی برای کنترل رفتار افراد استفاده کنند. این امر، اگر افراطی شود، میتواند کرامت و استقلال فرد را تضعیف کند.
تقسیم «خودی» و «غیرخودی»: در برخی قرائتها، مؤمن و غیرمؤمن، «پاک» و «ناپاک»، یا «صالح» و «گناهکار» بهگونهای تعریف میشوند که گروه دوم از نظر اخلاقی یا انسانی پایینتر تلقی شود.
تفاوت میان دین و استفاده از دین: باید میان آموزههای یک دین، تفسیرهای گوناگون از آن و عملکرد نهادهای دینی تفاوت گذاشت.
بسیاری از سنتهای مذهبی نیز بر کرامت انسان، همدلی، عدالت و کمک به دیگران تأکید دارند.
بنابراین پرسش دقیقتر شاید این باشد:
«چه زمانی و تحت چه شرایطی مذهب، به جای تقویت کرامت انسان، به ابزار تحقیر و کنترل انسانها تبدیل میشود؟» این پرسش امکان مقایسه میان مذاهب و حتی مقایسه مذهب با ایدئولوژیهای غیردینی را هم فراهم میکند.
اعتیاد به اطاعت و رهبر مقدس شدن در میان سیاسیون حسادت جنون آمیز
پدیدهٔ روانشناختی ـ سیاسی است، میتوان آن را ترکیبی از چند میل و سازوکار دانست:
اعتیاد به اطاعت: فرد از اینکه دیگران از او پیروی کنند، احساس قدرت، امنیت یا ارزشمندی میگیرد و بهتدریج مخالفت را تهدید تلقی میکند.
قدیسسازی رهبر: رهبر از جایگاه یک سیاستمدار عادی فراتر میرود و به شخصیتی «منزه»، «خطاناپذیر» یا نجاتبخش تبدیل میشود. در این وضعیت، انتقاد از رهبر ممکن است همچون خیانت به آرمان تلقی شود.
حسادت و رقابت بیمارگونه: سیاستمدار ممکن است موفقیت، محبوبیت یا استقلال دیگران را تحمل نکند و برای حفظ انحصار جایگاه خود، رقیبان را تحقیر یا حذف کند.
خودشیفتگی سیاسی: نیاز شدید به تحسین، احساس استحقاق و ناتوانی در تحمل شکست میتواند با دو مورد بالا ترکیب شود.
پارانویا و دشمنسازی: رهبر برای توجیه کنترل بیشتر، مخالفان را بهصورت «دشمن»، «خائن» یا عامل توطئه معرفی میکند.
نکتهٔ مهم این است که «اعتیاد به اطاعت» اصطلاح بالینی استانداردی نیست و از روی این رفتارها بهتنهایی نمیتوان یک اختلال روانی را تشخیص داد. در علوم سیاسی، مفاهیمی مانند کیش شخصیت، اقتدارگرایی، خودشیفتگی سیاسی و شخصیسازی قدرت معمولاً دقیقترند.
چرا بعضی رهبران سیاسی به اطاعت کورکورانه و قدیسسازی خودشان نیاز پیدا میکنند، میتوانم سازوکار روانشناختی آن را عمیقتر .چون اطاعت کورکورانه و قدیسسازی، برای رهبر سیاسی فقط مسئلهٔ محبوبیت نیست؛ ابزار حفظ قدرت است. البته همهٔ رهبران چنین نیازی ندارند، اما در نظامهای شخصمحور این پدیده چند کارکرد مهم دارد:
کاهش امکان مخالفت: اگر رهبر «همیشه درست» تلقی شود، مخالفت با تصمیم او بهجای یک اختلاف سیاسی، به خیانت یا بیایمانی تعبیر میشود.
انتقال مشروعیت از نهاد به شخص: بهجای اینکه مردم به قانون، انتخابات یا نهادها وفادار باشند، وفاداری به «رهبر» تبدیل میشود. این امر نهادهای مستقل را ضعیف میکند.
ایجاد سپر روانی در برابر شکست:
رهبر قدیسشده نمیتواند بهآسانی مسئول شکست معرفی شود. اطرافیان و هواداران معمولاً اشتباه را به دشمن، زیردستان یا «شرایط» نسبت میدهند.
حل مسئلهٔ جانشینی: وقتی مشروعیت بیش از حد به یک فرد وابسته شود، کنار گذاشتن او یا تصور رهبر جایگزین دشوار میشود.
در نتیجه، سیستم به سمت حفظ دائمی شخص سوق پیدا میکند.
کنترل نخبگان: اگر موقعیت سیاسی افراد به میزان وفاداری شخصیشان وابسته باشد، رقابت سالم میان نخبگان جای خود را به مسابقهٔ تملق میدهد.
ساختن هویت مشترک: تصویر رهبر میتواند با تصویر کشور، انقلاب، دین، ملت یا آرمان سیاسی درهمآمیخته شود؛ بنابراین نقد رهبر عملاً بهصورت حمله به خودِ آن هویت عرضه میشود.
یک نکتهٔ ظریف هم وجود دارد: قدیسسازی لزوماً فقط از بالا تحمیل نمیشود. گاهی پیروان نیز در آن منفعت روانی پیدا میکنند. رهبرِ خطاناپذیر جهان سیاسی پیچیده را ساده میکند: «او میداند چه باید کرد، دشمن مشخص است، و ما در سمت درست تاریخ قرار داریم.» این میتواند احساس امنیت و تعلق ایجاد کند.
به همین دلیل، یکی از نشانههای خطرناکتر از خودِ تبلیغات، از بین رفتن امکان گفتن «رهبر اشتباه کرده است» بدون پرداخت هزینهٔ سنگین است. در یک نظام سالم، حتی رهبر بسیار محبوب باید قابل نقد، قابل پرسش و در نهایت قابل برکناری باشد.
اگر بخواهیم این موضوع را عمیقتر بررسی کنیم، میتوان آن را از سه زاویهٔ روانشناسی اقتدار، جامعهشناسی کیش شخصیت، و سازوکارهای قدرت سیاسی تحلیل کرد.
میل به قدیس شدن، نجاتبخشی یا داشتن رسالتی الهی در روانشناسی و روانپزشکی نوعی هذیان عظمت یا غرور مذهبی است.
بیمار تصور میکند برگزیده خاص است، ماموریت بزرگی برای نجات جهان دارد یا به مقام قدیسان و پیامبران رسیده است.
این حالت معمولاً نشانه اختلالات جدی مانند اسکیزوفرنی یا فاز مانیا در اختلال دوقطبی است.
دلایل و نشانههاهذیان عظمت: باور به داشتن قدرتها، دانش یا جایگاه معنوی فراطبیعی که با واقعیت همخوانی ندارد.توهمات شنیداری یا دیداری:
شنیدن صداهایی که فرد را به عنوان قدیس یا مأمور الهی خطاب میکنند.گسست از واقعیت: ناتوانی در درک موقعیت عادی زندگی و اصرار بر رفتارهای عجیب مذهبی یا عرفانی افراطی.
تغییرات شدید خلق: گاهی با شور و هیجان بیش از حد یا پرخاشگری در برابر کسانی که حرفش را باور نمیکنند همراه است.روشهای برخورد و درمانپرهیز از بحث و جدل: با بیمار درباره نادرستی باورش مخالفت نکنید؛ زیرا واقعیت ذهنی او برایش کاملاً واقعی است.
مراجعه به روانپزشک: این حالت نیاز به بررسی تخصصی و مصرف داروهای ضد روانپریشی دارد.حمایت خانواده: ایجاد محیطی آرام و بدون تنش برای کاهش استرس بیمار بسیار مهم است.اگر مایلید، بگویید آیا این رفتار را
در فردی نزدیک به خود مشاهده میکنید یا درباره جنبههای علمی و روانشناختی آن سوالی دارید تا اطلاعات دقیقتری به شما بدهم. .








0 Comments:
ارسال یک نظر